هرگز نمی بخشم تو را...

هرگز نمی بخشم تو را... 

تو شبو از من گرفتی تا من را سپاری به خورشید...
 در خود میپنداری که چراغ هدایت هستی اما...
تو تنها شب را از من نگرفتی تو ستاره ها را هم از من گرفتی
تو تاریکی شب را گرفتی تا من همدم خویش که همان گریه است را از دست دهم
 من چه طور در روشنایی روز
و درحضور خورشید مغرور گریه کنم...
میان این همه دشمن که در تاریکی شب من را نمیدیدند تا با زخم زبان هایشان
هر نفس آزارم دهند اما حال در روشنایی روز با هر نفس ارزوی مرگ که همان تولد دوباره ی من است
را از خدا میخواهم...
تو شب را از من گرفتی....
و من دیگر هیچ ندارم...

/ 4 نظر / 6 بازدید
يک دوست

مطالب جالبي داري. به من هم سر بزن. http://www.progp30.com

سوزان

سلام محمد رضا جان آپم و منتظر حضور سردت[قهقهه] چون بوشهر خیلی گرمه یه کم سرما میخواستم نه گرما[قهقهه][خنده]

نازی

عجب چه خبره؟غمگین می اپی چرا؟چرا؟چرا؟[گریه]

نازی

نمیدمنم چی شد کامنتی که واسم گذاشته بودی حذف شد[گریه]