استاد احمد شاملو

دیشب داشتم برنامه اپارات از BBC فارسی رو که معمولا فیلم هایی رو که برای افراد صاحب سبک ساخته میشه و یا فیلم هایی که اثر فیلم سازان اماتور هست و در شرایط عادی ساخته نمیشه رو نگاه میکردم.

برنامه دیشب مربوط بود به یکی از شاعران معاصر و فوق العاده ی ایران...که قبل از درگذشت این شاعر بزرگ ساخته شده بود و تمام گفتگو ها با این شاعر در دوران کسالت و بیماری این عزیز صورت گرفته بود...برنامه عجیبی بود البته تاثیر گذار...

از این جهت که شاملو در روزهای اخرین عمرش همچنان روحیه ی شاعرانش  زنده بود و از طرفی همسرش آیدا که پا به پای شاملو {به گفته خود احمد شاملو} در زندگی و بیماریش همراه او بود.

بیوگرافی:

احمدشاملو در سال 1304 در تهران متولد شد. بیشتر عمر خود را روزنامه نویسی و مجلات ادبی گذراند.

در سال 1320 به شعر روی اورد.و بازبان فرانسه آشنا بود.

شعرش غنایی و اجتماعی بود.از نظر زبان و فدرت تصویر یکی از نیرومند ترین گویندگان عصر حاضر است.

نیمی از اشعارش در قالب نیمایی است. و در شعر بی وزن و قافیه {سپید} هیچ یک از مقلدانش نتوانستند به پای او برسند.او از پیشوایان شعر نو حماسی-اجتماعی است.

آثار:اهنگ های فراموش شده.آهن ها و احساس.هوای تازه.باغ ایینه.آیدا در ایینه ققنوس در باران و....است.

احمد شاملو در سال 1379 در گذشت.

 

{تولد یک تصادف و مرگ یک واقعیت است}احمد شاملو

                                              

                                               آخر بازی

تو را چه سود

                    فخر به فلک بر

هنگامی که

                 هر غبار راه لعنت شده نفرینت میکند؟

                                                                         احمد شاملو

 

                                                          

 

 

یازده سال از ارام گرفتنش میگذرد....

مصاحبه با ایدا همسر شاملو در استانه دهمین سالگرد شاملو                        

با غم نبودن شاملو چه می کنید ؟
صبوری . فکر نمی‌کردم حضورش آنقدر پر رنگ احساس شود و موثر باشد. در این خانه خیلی اتفاق‌ها افتاده است شعرهایش در این خانه ضبط شده. صدایش را می‌شنوم ، حرکاتش را هم می‌بینم.
غیبت شاملو سخت به نظر می رسد . از آنجا می گویم که وقتی می گویید از این خانه که بیرون می روید دلتان می خواهد زود به خانه بازگردید .
خانه که هستم او نیز هست. وقتی نبود هیچ کاری نمی‌توانستم انجام دهم.
خانم آیدا ! در فیلم « شاعر بزرگ آزادی » منتقد ادبی « ضیاء موحد » می‌گوید : « بعد از حافظ شاملو تاثیر گذارترین شاعر ایران است ... و همان طور که حافظ تصویرگر عشق آسمانی است ، شاملو تصویرگر عشق زمینی است.» درباره‌ی شاعر که آثار شاملو گواه ماجرا است . اما آیدا چه تاثیری در این آفرینش دارد ؟
سکوت ...
چه اتفاقی می‌افتد؟ (مکث...) شاملو پیش از این که من را ببیند عاشقانه‌های زیبایی سروده است . شاید نوع دیگری از رابطه را کشف می‌کند، رابطه‌ای که با من دارد و این تجربه و رابطه‌ی حسی را قبلاً نداشته است. یک رابطه‌ی فراتر و عمیق می‌تواند بین دو انسان شکل بگیرد که آن را می‌گوییم « دوستی عمیق » که یک حس مشترک است. حسی که به زبان نمی‌آید. هر آنچه در تو می‌گذرد او درمی‌یابد هرآنچه دلخواه تو است او انجام می‌دهد، می‌شنود، می‌خواند ... و متقابلاً . انگار سویدای جانت را می‌داند. آیینه‌ات می‌شود . به دل تو رفتار می‌کند، به ظریف‌ترین نکات این رابطه‌ی رازگونه توجه نشان می‌دهد. دوستان زیادی داریم ، تنها با اوست که این رابطه برقرار می‌شود.
رابطه‌ی شاملو و نیما و تعابیر متفاوتی که هر کدام در شعر نو دارند . خب شاملو معتقد بود اگر امروز ساعت چهار عصر من با شاگردی، استادی، معشوقی قرار دارم اگر تا قبل از ساعت مقرر در مکان مقرر باشم حس انتظار هر چه به ساعت چهار بیشتر می‌شود اما اگر از آن ساعت مقرر بگذرد و او نیاید این حس شور و شعف تبدیل به یأس می‌شود . اما نیما این گونه معتقد نبود و می‌گفت اگر تا ساعت پنج هم در جایی منتظر شخصی باشید حس همان حس انتظار است .
خب هر دو نظر را گفتید. شاملو می‌گوید در شوق دیدار دوست ریتم شعر پر شور و شادمانه است و اگر از ساعت مقرر بگذرد و انتظار به یأس تبدیل ‌شود نمی‌توان هر دو حالت را با یک ضرب‌آهنگ سرود. و این دو فضای روحی با رابطی به هم بپیوندد. مشکلی با نیمای بزرگ نداشت . نیما راه را باز می‌کند و شاعران زیادی هم راه او را ادامه می‌دهند . شاملو با نیما به عنوان شاگردش رابطه‌ی نزدیکی داشتند. می‌گفت می‌رفتم خدمت استاد چهار زانو می‌نشستم و حتا حاضر بودم کارهای او را برایش انجام دهم . ولی متاسفانه آنچه آزاردهنده است شکرآب کردن این دوستی است. نفر سومی پیدا می‌شود که این رابطه را خدشه‌دار می‌کند. اگر بعد از مدتی پیش نیما می‌رفت و ماجرا را شرح می‌داد ممکن بود استاد از ظن خود خجلت‌زده شود. نرفت، مبادا نیما ناراحت شود . مانند یک پدر به او حرمت می‌گذاشت. ولی از این که رابطه‌اش به این صورت با نیما قطع شده بود احساس بدی داشت. در نوشته‌های نیما هم هست که « شاملو وارد‌ترین کس میان شاگردان من است».
رابطه‌ « شاملو » با شاعرانی که در خانه نیما دور هم جمع شده بودند چطور بود ؟
من که آن زمان با شاملو نبودم بعدها هم چیز خاصی در این‌باره به من نگفت. خودش نوشته آدم‌های زیادی آنجا می‌آمدند اما من فقط نیما را می‌دیدم. تا جایی که من دیده‌ام با « اخوان ثالث » الفتی داشتند . البته عده‌ای سبب دلگیری « اخوان ثالث » را هم فراهم کردند .
و اختلاف نظری هم « شاملو » با « سپهری » داشت .
نظر شاملو و « سهراب سپهری » دو تعریف از دنیای ما بود. «سهراب» دنیایی را تصویر می‌کند که آرزوی هر انسانی است اما واقعیت کدام است؟ به روحیه‌ی شخص بستگی دارد . شاملو روحیه‌ی « شاملویی » دارد.
«مدایح بی صله » در واقع هم بی‌صله بود . شاملو شعر تقدیمی به افراد در این مجموعه زیاد دارد .
فقط در برخی شعرهای تقدیمی بوده که شخصی انگیزه‌ی سرایش یک شعر شده است، مثلاً شعری که برای «کیوان» گفته، شعر «ابراهیم در آتش»، شعر «هاسمیک» و شعرهای عاشقانه‌اش. همان‌طور که مسعود خیام در کتاب «کاره، سرباز در مونپارناس» نوشته است شاملو بسیاری از شعرهایش را برای قدردانی از دوستان به آن‌ها تقدیم می‌کرد. سال 1378 هوشنگ گلشیری و همسرش فرزانه طاهری با دوستان اعضای هیأت تحریریه کارنامه آمده بودند خانه‌ی ما وقتی شعر قناری خوانده شد « گلشیری » مبهوت ماند. شاملو هم بالای شعر نوشت «به هوشنگ گلشیری» .
شاملو یک‌تنه کارگاهی از نویسندگی بود بُعدِ روزنامه نگاری شاملو در ارتباط این شاعر با مردم موثر بود .
بله. او ارتباط نزدیک و رویارو با مردم را دوست داشت . معتقد بود بهترین نوع ارتباطی که می‌تواند با جامعه داشته باشد انتشار مجله است . در عرض یک هفته «کتاب هفته» یا «کتاب جمعه» و یا «خوشه» را منتشر می‌کرد. اعتماد به نفس عجیبی داشت. همکاری شاملو با مجلات از 17 سالگی شروع می‌شود زمانی که از زندان روس‌ها بعد از 24 ماه آزاد می‌شود. « آتشبار» ، « کبوتر صلح » ، « مصلحت » ، « پایگاه آزادی » نشریاتی بود که شاملو برای آنها مطلب می‌برد. آرام آرام سعی کرد خود یک مجله را منتشر کند. (با هزینه و همت خود و یا دوستی، یکی دو شماره مجله با فرهنگ فروهی و عبدالله ناظر منتشر ‌کردند). بعد از آشنایی‌اش با نیما تلاش می‌کند شعرهایی از نیما چاپ کند، در مقابل کسانی که شعر نو و نیما را جدی نمی‌گیرند و بی‌ارزش می‌دانند. حتا اگر مجله‌ای یک شماره منتشر می‌شد یک شعر از نیما در آن چاپ می‌شد. خانم اشرف الملوک اسلامی ، مادر فرزندان او که معلم بود و خواهرش که در وزارت فرهنگ فعال بوده برای شاملو امتیاز یک مجله را می‌گیرند . شاملو دو سه مجله با قطع کوچک منتشر می‌کند و برای مجلات دیگر مطلب می فرستد . زمانی که با خانم طوسی حائری آشنا می شود، خواهر خانم طوسی برایش امتیاز مجله می‌گیرد « بامشاد » و« آشنا » منتشر می‌شوند . دو مجله که در سال 36 مجلات پرباری به شمار می‌روند.
زمانی شاملو را می‌بینم که اوج کاری او در «کتاب هفته» است. پیش از آشنایی با شاملو از علاقه‌مندان به «کتاب هفته» بودم و آن را می‌خواندم. بعد از آشنایی‌مان کتاب « باغ آیینه» را به من داد و گفت بخوان، روی کتاب هم نوشته بود « ا. بامداد » . کتاب را بردم و خواندم . گفتم :«کتاب خودته». گفت: «نه ! این کتاب ا. بامداد است.» ناقلا بود نمی‌گفت کیست. حتا نمی‌گفت از سردبیرهای «کتاب هفته» است. از نامه‌هایی که برایم می‌نوشت دریافتم همان شور و کلماتی که در نامه‌هاست در آن کتاب هم دیده بودم. بعدها از من پرسید تو چه‌طور فهمیدی؟ شاید همان حس مشترک بود .
پس روزنامه نگاری شاملو در آشنایی با شما موثر بود . شما ناخودآگاه کتاب هفته ای را می خواندی که شاملو منتشرش می کرد . بدون اینکه حتی مطلع باشید که کیست . از آشنایی با شاملو بگوئید .
می خندد ...
بارها گفته‌ام . 14 فروردین 1341 پس از تعطیلات نوروز، ساعت 9 صبح از آبادان به تهران رسیدیم. آبادان سر سبز بود اما در تهران درختان تازه داشتند بیدار می‌شدند . به خانه که رسیدیم بعد از مدتی ناگهان دویدم به سمت بالکن تا ببینم رزها جوانه زدن یا نه . ناگهان برگشتم دیدم مردی در حیاط همسایه ایستاده من را نگاه می‌کند. این نگاه گره خورد. همین‌گونه آغاز شد. در طی سه ماه یکی دو کلمه حرف زد. بدون حرف زدن می فهمیدیم.
کجا این اتفاق افتاد ؟
تهران ــ خیابان کریم‌خان زند ـ خیابان خردمند جنوبی ـ کوچه‌ی رازقی . یکدیگر را دیدیم .
در بخش دوم فیلم آقای «منصوری » به نام « حرف آخر » که تازه منتشر شده است ، من و شاملو کنار یکدیگر نشسته‌ایم که « ناصر تقوایی » می‌پرسد : چطور رابطه‌ی شما آغاز شد ؟ شاملو می‌گوید:« هیچی. فقط یکدیگر را دیدیم». من می‌گویم :« ما یکدیگر را دیدیم و همه چیز تمام شد». شاملو نگاهی به من می‌کند و می‌گوید :« ما یکدیگر را دیدیم و همه چیز آغاز شد!» این همان ارتباطی است که به آن اشاره کردم.
در فیلم « شاعر بزرگ آزادی » از شما درباره شاملو پرسیده می شود . می گویید : « شاملو مثل خورشید است اگر بر من نتابد زندگی ندارم . » شاملو در این خانه وجود دارد . بیش از یک دهه از مرگ شاملو می گذرد ...
برای من نه ، چون گاهی نبودنش را احساس می‌کنم. یعنی بیشتر از ده سال گذشته؟
غریبِ این اتفاق ...
دو سه سال گذشته از او دور شده‌ام . منتها حالت‌های بیماری‌ و درد و نارحتی‌هایش به ذهنم نمی‌آید. همیشه شاملو را سرحال می‌بینم که کار می‌کند. حتا فکر می‌کنم در کارهایی که این سال‌ها برای او انجام می‌دهیم ما را راهنمایی می‌کند و به ما انرژی و شوق و ذوق می‌دهد . اگر دوست داشتن شاملو در میان ما نبود نمی‌توانستیم این کارها را انجام دهیم.
«ا. بامداد » از کجا آمد ؟
سه مرحله دارد تولد این نام مستعار . «آهنگ‌های فراموش‌شده» که در سال 1326 منتشر شد با نام احمد شاملو است با روحیه‌ی یک جوان وطن‌پرست وپرشور رمانتیک. در اثر بعدی « قطعنامه» شاملو یک جوان معترض است که از خودش انتقاد می‌کند و نمی‌خواهد با نام احمد شاملو بنویسد و از نام مستعار «ا. صبح» استفاده می‌کند. مجموعه‌ی « آهن‌ها و احساس » سومی است که مصادف با کودتای 28 مرداد است ، در آتش می‌سوزد. شاملو به زندان می‌رود در زندان متحول می‌شود پس از آزادی «هوای‌تازه» را با نام «ا.بامداد» منتشر می‌کند.

شعرهای شاملو که برای شما زنده اند . حس آیدا از شنیدن این قطعات چیست ؟
لبانت به ظرافت شعر ...
ــ شرم
مرا تو بی سببی نیستی ...
ــ هم‌دلی
آنگاه بانوی پر غرور عشق خود را دیدم ...
ــ کشف
عشق را، ای کاش زبان سخن بود ...
ــ خفقان
دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوست ات ‌می‌دارم ...
ــ بی‌حرمتی
برای آیدا کدام یک از شعرهای شاملو نشان از عمق رابطه شما داشته است ...
«سرود ششم» . شاید برای شما عجیب باشد که چرا سرود ششم!
چرا سرود ششم ؟
خودم هم نمی‌دانم چرا این شعر را انتخاب می‌کنم. شاید برای این‌که همه چیز در این شعر جمع است. نه آغاز و نه پایان.
با این حال عاشقانه ترین در میان اشعار شاملو را این سروده می دانید .
عاشقانه‌ترین! نمی‌دانم. بعد از «چهار سرود برای آیدا» و «سرود پنجم» که سال‌ها پیش سروده شده است ، ناگهان «سرود ششم» سروده می‌شود در میان آخرین آثارش‌. این شعر نتیجه‌‍‌ی چهل سال زندگی شاملو با من است .
(آیدا می خواند: شگفتا که نبودیم )...
سکوت ...

انگار خیلی از خاطره ها در ذهن شما مرور و تصویر شد . حس می کنم برخی مسائل یادتان آمد که ...
وقتی «چهار سرود برای آیدا» و «سرود پنجم» را می‌خوانید پر از شور و هیجانِ آغاز است و همه چیز در آرزوی «شدن » است و بعد از گذشت چهل سال ... اذیتم می‌کند وقتی می‌گوید : « هزار معبد به یکی شهر / بشنو گو یکی باشد معبد به همه دهر / تا من آنجا برم نماز که تو باشی »
شعر « میعاد» را به یاد دارید؟ اولین شعری است که بعد از وصلت ما سروده شد. شاملو انگار حاضر است که بمیرد ... «در فراسوی پیکرهای‌مان با من وعده دیداری بده ...» حس کردم آن لحظه که دو نفر یکی می‌شوند رخ می‌دهد. می‌خواهد بمیرد و در دنیای دیگر این حس تکرار شود . این احساس عجیبی است که شاملو دارد. خودم هم اینگونه ام. انگار تکرار یک تجربه‌ی خوب، ناب بودنش را از بین می‌برد.
لحن صدای شما در خواندن « سرود ششم » درست مانند دکلمه شاملو است ...

طی سال هایی که با شاملو زندگی کردید ، در جواب شعرهای او خطاب به آیدا ، شعری هم برای او گفتید ؟
نه ! شعر من شاملو بود. زیباتر از او فکر نمی کنم شعری باشد.
خلق «آیدا در آیینه» چگونه بود ؟
شبی پیش شاملو در خانه‌ی مادرش بودم . تابستان بود و در غروبش باران عجیبی هم بارید . فردا که به خانه‌ی آن‌ها رفتم، او نبود. نشستم روی تختش که کنار دیوار بود و پشت به دیوار . ناگهان برگشتم دیدم با مداد روی دیوار شعری نوشته شده با اسم « آیدا در آیینه » که تاریخ و امضا هم دارد. متحیر شده بودم و حال عجیبی داشتم. ناگهان وارد شد . نگاهش کردم! گفت بخوان. شعر که می‌نوشت من باید با صدای بلند می‌خواندم. خیلی عادی گفت دیشب بیدار شدم خواستم بنویسم دیدم کاغذ نیست روی دیوار نوشتم. آن شعر بدون هیچ تغییری در کتاب چاپ شد . هیچ وقت نتوانستم این وجه او را کشف کنم.
روشنفکران زیادی در کنار شاملو بودند . زمانی که شاملو با حزب توده در ارتباط بود چه افرادی از این حلقه در کنار وی بودند ؟
آن روزگار اگر شخصی توده‌ای نبود به حساب نمی‌آمد. شاملو زمانی که در سال‌های 33-32 زندانی می‌شود برداشت‌های او به کلی تغییر می‌کند. بعد از یک سال که با افراد حزب در زندان است از سوی حزب توده پیغام می‌دهند که توبه‌نامه را امضا کنید که بیرون موثرترید. حتا پدر شاملو به او اصرار می‌کند که توبه‌نامه را امضا کند و آزاد شود. شاملو سخت برآشفته می‌شود و در پاسخ می‌گوید برای عقایدش به زندان افتاده نه برای حزب، و این توبه‌نامه را امضا نمی‌کند شعر « نامه » را می‌نویسد. بعد از اتفاقاتی که در زندان مشاهده می‌کند از حزب می‌برد چراکه احساس می‌کند افراد در حزب فدای فرصت‌طلبی چند نفر می‌شوند. می‌گفت تاریخ بی رحم است . پشت سر ما می آید و همه چیز روشن می‌شود.
حلقه‌ی هنرمندان خاصی اطراف شاملو بودند ؟
هر زمانی یک عده‌ای از هنرمندان کنارش هستند. این دیدارها برای بده بستان فکری است همچنان که خط فکری آدم‌ها تغییر می‌کند، حلقه‌ی دوستان نیز تغییر می‌کند. به غیر از دوستان و هنرمندانی که به دیدار شاملو می‌آمدند، قبل از انقلاب در منزل آقای « ایرج امین شهیدی » جمع‌هایی داشتیم که پای صحبت‌های «اسماعیل خویی » و «شاملو» درباره‌ی هنر و فلسفه و شعر می نشستیم. ما ساعت‌ها به گفتگوی این دو گوش می‌دادیم و چیزها آموختیم. شب‌هایی هم با تعدادی از دوستان که اکثراً پزشک بودند جمع‌هایی داشتیم که شب‌های پرباری بود.
اشعار این روزهای « خویی» به نظر تحت تاثیر مستقیم « شاملو » است . نظر شما چیست ؟
من نمی‌توانم این را بگویم اما شاید شما بتوانید این‌چنین بگویید. « خویی » فلسفه خوانده و استاد دانشگاه بود.
دامنه ارتباط با این هنرمندان به موسیقیدان ها هم می رسد ؟
در دهه‌ی 50 برای نوارهای کانون و در در دهه‌ی 60 زمان آماده کردن نوارهای «کاشفان فروتن شوکران» و... با آقای شهبازیان و یا زمان «سکوت سرشار از ناگفته‌هاست» با آقای بابک بیات ارتباط دوستانه پیدا کردند. البته شاملو تا زمانی که زنده بود آثار صوتی را که بعدها موسسه‌ی ماهور منتشر کرد « مدایح بی‌صله» ، «ابراهیم در آتش » ، « ققنوس در باران » ، « در آستانه » ، « باغ آیینه » نشنید.
و همکاری شاملو و شجریان در رباعیات خیام ؟
سال 1351 فیروز شیروانلو و احمدرضا احمدی در کانون پرورش فکری کودکان بودند به پیشنهاد آن‌ها در مجموعه‌ی «صدای شاعر» چند نوار ضبط شد . بعد از این که شاملو رباعیات خیام را ‌خواند، کانون از آقای شهبازیان می‌خواهد موسیقی آن را بسازند و آقای شجریان آوازش را بخواند .اوایل 60، زمانی که نوارهای « لورکا» و «شازده کوچولو » را برای انتشار آماده می‌کردند با « استاد شجریان» و « استاد مشکاتیان » در انتشارات ابتکار ملاقات داشتند .
شاملو با اهالی موسیقی پاپ هم مثل « فرهاد » و « اسفندیار منفرد زاده » ارتباط خوبی داشت . آهنگ ترانه‌ی « شبانه » را هم با هم منتشر کردند ؟
ترانه‌ی «شبانه (کوچه‌ها باریکن...)» بود. در سوئیت آقای « منفردزاده » جمع می‌شدند. منفرد زاده با پیانو موسیقی را می‌ساخت، « فرهاد » می‌خواند و شاملو گوش می‌داد. صفحه‌ی این کار شبانه پخش شد و ساواک غافلگیر شد.

منبع مصاحبه:

http://www.shamlou.org

                                                           


/ 1 نظر / 34 بازدید
ناجی

شاملو ستاره بود ستاره ها نمیمیرند